درس هاي بزرگ و تجربه هاي به ياد ماندني ،
سال۸۷ را در زندگي بسياري ا ز ما ماندگار خوا هد ساخت.
ا ما زمان متوقف نمي شود و ما هم نبايد در آن متوقف شويم.
بايد با اتكا به همه تجربه ها و آموخته هاي گذشته به استقبال سال جديد برويم، تمام تلاش خود را براي ساختن جهاني بهتر به كار بگيريم واز خداي بزرگ بخواهيم كه ما را به " احسن حال" نائل كند.
*****
در پيام تبريك نوروزي براي دوستان عزيزم نوشته ام:
پس اميد آنكه اين نوروز با اين نا مها و يا دها براي ما و ملت ما فصلي نو در انديشيدن و كوشيدن شود و خد اي بزرگ ما را مشمول دگرگوني در "حال و احوال" كند.
*****
اينجا نيز سال نو را به همه دوستانم در فضاي مجازي تبريك مي گويم و از خداوند متعا ل براي همه شما آرزوي سالي پر اميد و حالي نيكو مسئلت دارم. در لحظه تحويل سال اين دوستتا ن را هم از دعاي خير فراموش نكنيد !
*****
يا مقلب القلوب والابصار
يا مدبر الليل والنهار
يا محول الحول والاحوال
حول حالنا الي احسن الحال
" ارادتمند و دوستدار شما "
.ميشه از ستاره هاي چشم تو، مغرب نو،مشرق نو برپا كرد
.ميشه از برق نگات خورشيد رو خاكستر كرد
.ميشه از گندمي هاي سر زلفت، يه عالم شعر نوشت
.آره از عشق تو، ديونگي هم عالمي داره
.آره از عشق تو، مردن داره
. آره مردن داره.ميشه ازعشق تو مرد و ديگه از دست همه راحت شد
.ميشه از عشق تو مرد و ديگه از دست تو هم راحت شد
.آره از عشق تو ديونگي هم عالمي داره
اگر از عشق ميشه قصه نوشت،ميشه از عشق تو گفت
.ميشه ازعشق تو مرد و ديگه از دست همه راحت شد
.ميشه از عشق تو مرد و ديگه از دست تو هم راحت شد
.آره از عشق تو، ديونگي هم عالمي داره
آره از عشق تو، مردن داره. آره مردن داره
به نام بخشنده بزرگ
داور بر حق
به نام خداوند ايثار و انصاف....
آن لحظه كه از نياز انسان، دارد نه كم از هواي حيوان
يك دانه گندم طلايي،از تشت طلا گرانبهاتر
در حادثه هاي نا گهاني،سالم ز مريض مبتلاتر
آسوده مباش كه بي نيازي،يك آن دگر پر از نيازي
( آنجا كه تو فرعون زماني، در تيررس باد خزاني........)
قرن ما شاعر اگر داشت، هوا بهتر بود
خار هم كمتر نبود از گل،بسا گل تر بود
قرن ما شاعر اگر داشت....................كه،
كبوتر با كبوتر باز با باز نبود،شعار پرواز
واي بر ما كه تصور كرده ايم عشق را بايد كشت..........
در چنين قرني كه دانش حاكم است، عشق را از صحنه دور انداختن......
ديوانگيست!!! درماندگيست!!!شرمندگيست!!!
قرن، قرن آتش نيست، قرن يك هواي تازه است............
فكر ها را شستشويي لازم است...
گم شديم در درميان خويشتن؛......
جستجويي لازم است........
نازنين ها؛ از سياهي تا سفيدي را سفر بايد كنيم....آري!
امروز می خوام خاطره ی که دور روز پیش برام اتفاق افتاد رو براتون بنویسم (که باعث زنده شدن
خاطرات قبلیم شد )
********************************************************************
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم
- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر
به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده
قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون , ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟
خندید ,
- خب , ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم
سارا شیرین زبانی می کرد
انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم
لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم
به همین سادگی
سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد
و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود
نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا , روبروی من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش نمی کنم , سارا , تشکر کردی ازعمو ؟
سارا آمد جلو ,
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند
سارا برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه
کوچه ای که بعدش پسکوچه بود
یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
سارا مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم
گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....
نوشته شده : 25 اذر 87

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بودو اون من رو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مسئله نمی کرد.آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت: متشکرم.و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.
اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.
............
تلفن زنگ زد.خودش بود.گریه می کرد.دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش.نمی خواست تنها باشه.من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم.تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.بعد از دو ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس خواست بره که بخوابه،به من نگاه کرد و گفت:متشکرم و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.
اما...من خیلی خجالتی هستم....علتش رو نمی دونم.
.......
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد.گفت:"قرارم بهم خورده،اون نمی خواد با من بیاد." من با کسی قرار نداشتم.ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچ کدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم،درست مثل یه خواهرو برادر.ما هم با هم به جشن رفتیم.جشن به پایان رسید.من پشت سر اون،کنار در خروجی،ایستاده بودم.تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.به من گفت:متشکرم.شب خیلی خوبی داشتیم. و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.
اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.
........
یه روز گذشت.سپس یه هفته،یه سال...قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم.روز فارغ التحصیلی فرا رسید.من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.می خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهی نمی کرد و من این رو می دونستم.قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد.با همان لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه من رو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت: تو بهترین داداشی دنیا هستی،متشکرم.و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.
اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.
......
نشستم روی صندلی، دختره حالا داره ازدواج می کنه،من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.اما قبل از اینکه بره رو به من کردو گفت:تو اومدی؟متشکرم.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم . اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.
.....
سالهای خیلی زیادی گذشت.به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده،فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند.یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه.دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته.این چیزی هست که اون
نوشته بود:
"تمام توجهم به اون بود،آرزو می کردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من این رو می دونستم.من می خواستم بهش بگم،می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه.من عاشقش هستم.اما...من خجالتی ام...نمی دونم....همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره....
.......ای کاش این کارو کرده بودم....با خودم فکر می کردم و گریه!
زندگي را دوست دارم نه در قفس
بوسه را دوست دارم نه در هوس
تو را دوست دارم تا آخرين نفس
واسه ی شکستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواي...
اما واسه اينکه از دلش در بياري شايد هيچ وقت فرصت
نداشته باشي
سرمايه ي عمر آدمي يک نفس است
آن يک نفس از براي يک هم نفس است
گر نفسي با هم نفسي هم نفس است
آن يک نفس از براي يک عمر بس است
سعي کن آن چيزي که دوست داري به دست بياوري ، وگرنه
مجبور خواهي شد آن چيزي که بدست آوردي دوست بداري
مردي زني خواست . پيش از آنکه زن به خانه ي شوهر
آيد . وي را آبله بر آمد و يک چشم وي نا بينا شد .
مرد نيز چون آن بشنيد گفت : مرا چشم درد آمد . پس
از آن گفت نابينا شدم . آن زن را به خانه ي وي
آوردند و ۲۰ سال با آن زن بود . انگاه زن بمرد . مرد
چشم باز کرد . گفتند : اين چه حال است ؟ گفت :
خويشتن نابينا ساخنه بودم تا آن زن از من اندوهگين
نشود . گفتند: تو بر همه ي جوانمردان سبقت کردي
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي
دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
دوستت دارم،نه به خاطر شخصيت تو،بلكه به خاطر
شخصيتي كه من درهنگام باتوبودن
پيدامي كنم.
هميشه به ياد داشته باش در ارتفاعي خاص از زمين ديگر
ابري وجود ندارداگر آسمان زندگيت ابري ست به اين
دليل است که روح ات به اندازه کافي اوج نگرفته است.
کسي رو انتخاب کن که انقدر دلش گنده باشه که براي
اينکه تو دلش جا بشي مجبور نشي
خودت رو کوچک کني
نگاه اولت بر من اثر کرد نگاه دومت ديوانه ام کرد
نگاه سومت عاشق ترو کرد نگاه آخرت خاکسترم کرد.
به اوگفتم:مرادوست داري؟گفت:بله گفتم:مثلاً چقدر؟گفت:
به اندازه ستاره هاي آسمون به آسمون نگاه کردم، ديدم
هوا ابري است.....!!
دقايقي توزندگي هستن که دلت براي کسي اونقدرتنگ
ميشه که مي خواي اونوازتوروياهات بکشي بيرون وتوي
دنياي واقعي بغلش کني.
سخاوت راازابربياموزيم که ذره ذره آب مي شود
تازمين تشنه راسيراب کند.
آهاي مواظب جلوي پاتون باشيديه
وقت روشني ونور زندگي چشمتونو نزنه اونوقت
دست اندازها وروهم نمي بينيد مي افتيد تو چاه.
با کسي زندگي نکن که مي توني باهاش زندگي کني
با کسي زندگي کن که بدون اون نميتوني زندگي کني
خدايا به هرکه دوست مي داري بياموز که عشق
از زندگي کردن بهتراست به هرکه دوست تر داري
بچشان که دوست داشتن از عشق برتراست
افراد ناتوان هرگز نمي توانند عفو كنند عفو و
بخشش خصلت افراد قوي و تواناست
دوستاي خوب مثل ستاره ها ميمونن .حتي وقتي نمي بينيشون
خيالت راحته که سر جاشون نشستن
هرگز نمي توانيد کسي را مجبور به دوست داشتن خود بکنيد
زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آيينه اي از
کردار و اخلاق خود شماست
!
آب اين رود به سرچشمه نمي آيد باز بهتر آنست که
غفلت نکنيم از آغاز
عشق مثل قايقي هست که در اعماق دريا غرق ميشود
ولي دوست داشتن مثل قايقي هست که رو اين دريا آرام
به حرکت ادامه ميدهد پس دوست داشته باشيم
نه عاشق شويم
از بچه گي به من گفتند همه را دوست بدار .
حالا که فقط دل به يکي بسته ام مي گويند فراموشش کن
بي شرمانه ترين محبت وعده اي است که به واقعيت نمي انجامد
دستم بوي گل ميداد مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند
اما هيچکس فکر نکرد که شايد من گلي کاشته باشم
مراقب افكارت باش ..... چون افكارت گفتارت را مي سازد
مراقب گفتارت باش ..... چون گفتارت اعمالت را مي سازد
مراقب اعمالت باش .....چون اعمالت عادت هايت رامي سازد
مراقب عادت هايت باش ....چون عادت هايت شخصيتت رامي سازد
مراقب شخصيتت باش ..... چون شخصيتت
سرنوشتت را مي سازد
موفقيت حاصل تصميمات درست است که براساس تجربه
کسب مي شوند و تجربه به دنبال تصميم گيريهاي
نادرست شکل ميگيرد
آنكه را كه دوست مي داري،آزادش بگذار
اگر قسمت تو باشد، به تو برمي گردداگر نه،
بدان از همان ابتدا از ان تو نبوده است.
محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نميدارد
غرورت را براي كسي كه دوستش داري بشكن ولي دل كسي را
كه دوستش داري به خاطر غرورت نشكن
چرادر جست وجوي محبت هستيد،خودخالق وباعث محبت باشيد.
دشمن خويش راببخش امااو را دوست خودندان.
اگر تصميم داشته باشي به زودي موفق خواهي شد
زيرا ادمي ساخته افكار خويش است
و فردا همان خواهد شد كه امروز مي انديشيد
شوخى و طنز موجب صميميت ميان شما و طرف مقابلتان مي شود اگر:
۱- هرگز با ارزشها و آرمانهايش شوخى نكنيد.
۲- طنز شما کنايه آميز نباشد.
۳- در لابلاى صحبتهاى جدى مطرح شود.
۴- تؤام با ظرافت و دقت باشد.
۵- زياده روي
نشود.
بگذار هر روز ، رويايي باشد باور نكردني ،بگذار هر
ووز عشقي باشد ،دچارشدني ، بگذار هر روز بهانه اي
باشد حيات بخشيدني .
زندگي به من آموخت که چگونه فکر کنم ، ولي فکر کردن
به من نياموخت که چگونه زندگي کنم
غصه مي خوردم کفش ندارم يکي را ديدم پانداشت
گذشته را فراموش کن، حال را درياب و نگاهت را به
دريچه آينده بدوز فردا در انتظار توست...شتاب کن.
گفتند: شکست يعني تو يک انسان در هم شکسته اي!
گفت: نه ! شکست يعني من هنوز موفق
نشده ام.
گفتند شکست يعني تو هيچ کاري نکرده اي.
گفت نه! شکست يعني من هنوز چيزي ياد
نگرفته ام.
گفتند : شکست يعني تو يک آدم احمق بودي.
گفت نه! شکست يعني من
به اندازه کافي جرات و جسارت داشته ام.
گفتند : شکست يعني تو ديگر به آن نمي
رسي.
گفت : نه شکست يعني مي بايد از راهي ديگر به سوي
هدفم حرکت کنم.
گفتند : شکست
يعني تو حقير و نادان هستي
گفت: شکست يعني من هنوز کامل
نيستم.
گفتند: شکست يعني تو زندگيت را
تلف کردي.
گفت نه! شکست يعني من بهانه اي براي
شروع کردن دارم.
گفتند: شکست يعني تو ديگر بايد تسليم
شوي!
گفت : نه! شکست يعني من بايد بيشتر
تلاش کنم.
بچه ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند...
و گنجشکها جدي جدي مي ميرند... آدمها شوخي شوخي
زخم مي زنند... و قلبها جدي جدي مي شکنند... و تو
شوخي شوخي لبخند مي زني... و من جدي جدي عاشق مي شوم
اي کاش تکرار لحظات تکرار با تو بودن بود
زندگي صحنه زيباي هنرمندي ماست.هر كسي نغمه خود
خواند و از صحنه رود.صحنه پيوسته بجاست.خرم آن نغمه
كه مردم بسپارند به ياد
اين ذهن ماست که ما را شادیابدبخت يا سعادتمند غني يا
فقير ميسازد
عشق يعني چشماتو ببندي بري تو رويايي که
ديگه دوست نداشته باشي بازشون کني
چراوقتي مي خواهيم بريم توي رويا !
چشمها مونو مي بنديم ؟
وقي مي خواهيم گريه کنيم ؟
وقتي مي خواهيم
فکر کنيم ؟
وقتي مي خواهيم تصور کنيم ؟
وقتي مي خواهيم کسي را بوس
کنيم ؟
به اين دليل هستش که , قشنگ ترين چيزهاي توي
دنيا قابل ديدن نيستن !!!
ديروز تمام خاطرات با تو بودنم را دور ريختم
وامروز هر چه مي گردم خودم را پيدا نمي کنم
هميشه مهمترين تاثير را برخورد دفعه اول مي گذارد.
در زندگي انسان دوبارباحقيقت روبروميشه:1:عشق و2:مرگ
دوست واقعي کسي است که دست تورابگيردولي قلب تورا لمس کند
شاد ترين افراد لزوما بهترين رو ندارن اونا فقط
از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن
انسان به همان اندازه كه مي تواند عاشق كسي باشد .
مي تواند از او متنفر هم شود
روز گمشده زندگي شما روزي است كه در ان حتي يك بار
هم نخنديده ايد
مي دوني قشنگي راه رفتن زير بارون چيه اين که
هيچ کس نمي تونه اشکاتو ببين
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي
خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است
براي فهميدن وي
غم عالم مخور اي دل که عالم غم نمي ارزد به غمگين
گشتن يک دل همه عالم نمي ارزد
عاشقت گشتم/ گفتي عاشقان ديوانه اند/ عاقبت عاشق شدي/
ديدي تو هم ديوانه اي
زندگي جدولي هست که جايزه ي پر کردن خانه هاي آن مرگ است
زندگي اجبار است ....مرگ انتظار است.....عشق يک
بار است .....جدايي دشوار هست ياد تو تکرار هست.
عشق مثل آبه،ميتوني تو مشتت قايمش كني
آخرش يه روزي مشتتو باز ميكني،ميبيني همش رفته
بي اينكه تو بفهمي اما دستت پر از خا طرست
گرچه سکوت بلندترين فريادعالم است ولي گوشم ديگر
طاقت فريادهاي تو را ندارد کمي
با من حرف بزن !
يک کلام محبت آميز مي تواند تمام فصل زمستان را گرم کند
آدمها خيلي نميتونن از هم دور بشن بالاخره يه چيزي
جا ميمونه که مجبورن برگردن و برش دارن
كاش بودي تادلم تنها نبود،منتظر درفكر فردا ها نبود
كاش بودي تا كه يادپنجره،درفراق عشق توتنها نبود
بهتر است غرورتان را به خاطر کسي که دوستش داريد از
دست بدهيد تا اينکه او را به
خاطر غرورتان از دست بدهيد !!
تو ممکن است در تمام دنيا بک نفر باشي اما ممکن است
براي يک نفر تمام دنيا باشي
از تمام نيروهاي خود براي رسيدن به موفقيت استفاده
كنيد . براي ان وقت بگذاريد . فكر كنيد . مطالعه
كنيد . مشورت كنيد و با اطمينان تصميم بگيريد .
تمامي افكارهاي منفي از قبيل ترس . حسادت . تنفر .
انتقام . حرص. و طمع . خرافات . و خشم را از خود
دور كنيد .بخشي از اوقات خود را براي استراحت.تفكر.
رواني . عظلاني اختصاص تنش زدايي و تمرين ارامش دهيد.
اراده كردن و خواستن يك ميل دروني است .
كه عمل به ان موفقيت را به بار خواهد اورد .
شما به شرط داشتن اراده قوي و مقاومت و شكيبايي موفق
به انجام هر كاري خواهيد بود
عشق با يک لبخند شروع ميشه با يک بوسه رشد ميکنه و
با اشک تموم میشه. روشنترين آينده هميشه روي گذشته
فراموش شده شکل ميگيره.نميشه تا وقتي که دردهاورنجها
رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري
حرفي نزنم كه دلي بلرزد...خطي ننويسم كه آزار دهد کسي
را يادم باشد ...... يادم باشد كه روز و روزگار خوش
است ....وتنها دل ما دل نيست....يادم باشد جواب
كينه را با كمتر از مهر و جواب....دو رنگي را با كمتر
از صداقت ندهم....يادم باشد بايد در برابر فريادها
سكوت كنم....و براي سياهي ها نور بپاشم....يادم
باشد از چشمه.....درسِِ خروش بگيرم.....و از آسمان درسِ
پـاك زيستن.........يادم باشد سنگ خيلي تنهاست...
يادم باشد........بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم
مبادا دل تنگش بشكند ..... يادم باشد
يادم باشه كه يادت باشه كه يادم بياري كه يادت بدم
كه ياد بگيري كه يادم بياري كه هميشه به يادتم و يادت
هيچوقت از يادم نميره. اين رو يادت نره
آنچه را يك نفر بداند، هيچ كس نمي داند؟
ولي اگر دو نفر بدانند، همه كس مي
دانند.!
زمانه به من آموخت؛ که هر شيرين زباني مهربان نيست
اگر دو عبارت "خسته ام" و "حالم خوش نسيت"
را از زندگي خود پاک کنيد، نيمي از بي حالي و
بيماري خود را مداوا کرده ايد
هرگزاميد رااز کسي سلب
نکن، شايداين تنهاچيزي باشد که دارد
يادمان باشد از امروز خطاي نکنيم.گر چه درخود
شکستيم صداي نکنيم . يادمان باشد اگر خاطرمان تنها
ماند طلب عشق زهر بي سرو پاي نکنيم.
اگر پنج دقيقه وقت براي نوشتن داريد آن را صرف
تراشيدن مداد خود نكنيد
شناختنت بي گناهترين گناهم بود يافتنت بهانه دلم و
خواستنت نيازم و با تو بودن آرزويم و تو را گم کردن
، پيدايش سراب بود تو مانند پرستو آمدي و به
دورترين ديار غربت رفتي . بي تو ثانيه ها تکراري شده
اند و آيينه چيزي جز سراب را نشان نمي دهد و شقايق
غريبي مي کند و جاده در انتظار مسافر است و هنوز دلم
بدون تو بهانه مي گيرد و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه
مي کنم و منتظرت
هستم
اهميتي نداره که از کدامين نقطه اغاز مي کني مهم ان است
که انرا کجا به پايان مي بري
بدترين شکل تنهايي ان است که در کنار او باشي
وبداني که هرگز به او نخواهي رسيد
اگه اولش فكر آخرش نباشي آخرش فكر اولش مي افتي
دستت را بزار رو قلبت اين ساعت عمرت كه داره تيك
تيك مي كنه . جالبه هموني كه بهت زندگي ميده برات
شمارش معكوس را شروع كرده
تو برگ به آب انداز کوچک مشمار آن را
شايد که نجات افتد زنبور غريقي را
هميشه تو زندگي آدما يه چيزايي هست
كه هرچي سعي مي كنن نمي تونن اونارو عوض كنن
گاهي دروغ همان کاري را مي کند که يک چوب کبريت
باانبار باروت مي کند
*دوست داشتن رو براي يک تجربه
* عاشق شدن روبراي يک هدف
*فراموش شدن رو براي قبول واقعيت
همواره به دنبال زيبايي دروني باشيد زيبايي ظاهري
هيجان انگيز اما زود گذر هر کسي به اندازه درک و
فهم خودش مسائل را برداشت مي کند, از کسي زياد توقع نداشته باشيد
قيافه ارث آدماست ولي قلب براي خود آدماست
اگر کليد قلبي رو نداري قفل نکن. به چشمان کسي نگاه
نکن اگه دروغ خواهي گفت.به کسي سلامي نده اگه
خداحافظي در پيش است.دست کسي را نگير اگر رها خواهي
کرد.به کسي نگو دوستت دارم اگر ديگري در فکرت هست
عشق
يعني،زندگي در يك بهشت عشق يعني،انتهاي سر نوشت
عشق
يعني،قطره اشك صدف
مستي و رقص سماواتي دف
عشق يعني،گريه هاي چشم
خمار بوسه هاي مهر بر لب
يار
عشق يعني،شور آتش در
نفس ضجه هاي
زندگي كنج قفس
عشق يعني،موج بر درياي
مهر نور
لبخند ستاره در سپهر
عشق يعني،شمع دل
افروختن همچو پروانه
در آتش سوختن
عشق يعني ، معرفت يعني
شعور
عشق يعني ، اشك خونين درميان چشم
كور
عشق يعني،علت
آوارگي
بي ريا بودن،صفا و سادگي
عشق يعني،اسب وحشي بي
سوار
عشق يعني،همچو مجنون در گريز از روزگار
عشق يعني،سينه اي آغوش
راز عشق يعني آنچه بر هر كس
نياز
اگر در زندگي جرات عاشق شدن را نداري
لااقل جرات معشوق شدن را داشته باش!
هيچ چيز به خودي خود خوب يا بد نيست ،
فکر ما آن را خوب يا بد جلوه گر مي سازد .
زندگي دو روز است روزي با تو و روزي بر تو
پس روزي كه با توست مغرور مشو
و روزي كه بر توست اندوهگين مباش
در همه حال به اين بيانديش كه مي توانست
بدتر از اين هم باشد
تو بازي شطرنج عاشقي،
من و تو هر دو قانون بازي رو زير پا گذاشتيم.
من به خاطر تو، همه رو از صفحه دلم کيش کردم
و تو با انتخاب سياه ترين مهره دلت،
تو يه حرکت منو جلوي همه مات کردي.
آرزو مي کنم به اندازه کافي شادي داشته باشي تا خوش باشي !
به اندازه کافي بکوشي تا قوي باشي!
به اندازه کافي اندوه داشته باشي تا يک انسان باقي بموني!
و به اندازه کافي اميد تا خوشحال بموني !!
آدمي مثله يه کتاب نخونده مي مونه تا وقتي اين کتاب ارزش داره
که تمام صفحاتش خونده نشده باشه
چون به محض خونده شدن قديمي و کسالت آور ميشه
پس هميشه سعي کن کتاب زندگيت رو تند تند براي همه ورق نزني
اينو بدون كه تو زندگي فقط يه قلبه كه
براتو مي زنه اونم قلب خودته
بهترين دوست اون دوستي که بتوني باهاش روي يک سکو
ساکت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور شدي
حس کني که بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي .....
هرگز اعتبار خودتان را در بي اعتبار ساختن ديگران مجوييد
همه دنيا يه جاده است من و تو مسافرهاشيم قدر امروز رو بدونيم
شايد فردا نباشيم.
زندگي جاده يک طرفه اي است که در پايان آن نوشته اند :
دورزدن ممنوع
اگر بهترين دوستم نيستي لا اقل بهترين دشمنم باش
اگر غمخوارم نيستي لا اقل بزرگترين غمم باش.
هر چه هستي بهترين باش
چون بهترينها هميشه در ياد خواهند ماند
پس در بدترين
خاطره هايم بهترين باش.
تقدير خود را
در چهره ديگران مبين.
آنجه با سخاوت بدهي به تو باز خواهد گشت.
قهرمان باش بي
آنكه توجه كسي را جلب كني.
هر جا كه ايستا ده اي شادي سبز كن
و گاه براي جلب
توجهي كوچك همه حرمت مان را از دست مي دهيم
هميشه براش بهترين ها رو آرزو مي کردم. ولي او رفت و
بهترين آرزوها رو براي هميشه با خودش برد.
شعله عشقي که تو دلم بود رو هيچ کس نتونست خاموش کنه.
اما تو، تو جشن تولد هوسهاي رنگارنگت،
با يه فوت، سرد و بي نورم کردي.
قصه مي خوردم کفش ندارم يکي را ديدم پا ندارد
من از خدا يك گل خواستم اون به من يك باغ داد .
من از خدا يك درخت خواستم اون به من جنگل داد .
من از خدا يك دوست خواستم او تو رو به من داد
مهم اين نيست که چند بار زمين مي خوريم ،
مهم اينست که با چه سرعتي برخواسته و به راهمان ادامه مي دهيم .
از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما مي رسد
نه آنچه آرزويش را داريم.
رازت را به کسي نگو !
وقتي خودت نمي تواني آن را حفظ کني
چگونه
از ديگران انتظار داري که آن را برايت حفظ کنند؟
سه چيز خيلي سخت:
1- فولاد *2- الماس *3- خويشتن شناسي
*اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم *
*که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم *
* اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن*
*قول مي دم که خيلي ساکت باشم*
*اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن*
*قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما*
*اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد*
*سريع به ديدنم بيااحتمالا بهت احتياج دارم*
بردباري :«
عشق بردبار است » ،
مهرباني: « مهربان است »،
سخاوت: « عشق در آتش حسد نمي
سوزد » ،
فروتني: « غرور ندارد » ،
ظرافت : « عشق اطوار نا پسنديده ندارد » ،
تسليم : « نفع خود را خواهان نيست » ،
تسامح : « خشم نمي گيرد » ،
معصوميت:«سوء ظن ندارد » ،
صداقت :«از ناراستي شاد نمي شود،اما با راستي به
شعف مي آيد.»
شما نمي توانيد ديگران را مجبور كنيد كه
دوستتان داشته باشند ولي مي توانيد
به كسي تبديل شويد كه دوستش مي دارند
۱- مراقب افکارت باش,
چون افکارت گفتارت را ميسازد.
2- مراقب گفتارت باش,
چون گفتارت اعمالت را ميسازد.
3- مراقب اعمالت باش,
چون اعمالت عادت هايت را ميسازد.
4- مراقب عادت هايت باش,
چون عادت هايت شخصيتت را ميسازد.
3- مراقب شخصيتت باش,
چون شخصيتت سرنوشتت را ميسازد .
هميشه با دشمنت به گونه اي باش
كه از تو كينه اي به دل نداشته باشد
و با دوستت طوري رفتار كن كه از تو نقطه ضعفي نداشته باشد
هيچ کس نميتواند به عقب برگردد و از نو شروع کند
اما همه مي توانند از همين حالا شروع کنند و
پايان تازه اي بسازند
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست
وقتش را با تو بگذراند ، نگذارن .
تولد با گريه . کودکي بازي . جواني با شهوت . عشق با لذت .
ازدواج با حماقت. گذشت زمان با سرعت. تکرار تا ابديت .
يادمان باشد از امروز خطائي نكنيم** گرچه در خود شكستيم ، صدائي نكنيم *** يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند *** طلب عشق ز هر بي سر و پائي نكنيم
بدترين درد
اين نيست كه عشقت بميره
بدترين درد اين نيست كه به اوني كه دوستش
داري نرسي
بدترين درد اين نيست كه عشقت بهت نارو بزنه
بدترين درد اينه
كه عاشق يكي باشي و اون ندونه
معرفت در گراني است به هر کس ندهندش
زماني نصيحت
کن هنگامي که خود به آن عمل کني
زماني محبت بياموز که خود معناي محبت را آموخته
باشي
به کسي عشق را توصيف کن هنگامي که عاشق باشي
زماني دروغ را بد بدان که
خود صادق باشي
متکي به خودت باش و روي پاي خودت وايسا چون بعضي وقتا کسي نيست که وقتي آدم زمين مي خوره بلندش کنه
هنگاميکه از
جاده هاي شب عبور ميکني
هرگز در اين انديشه مباش که خورشيد براي تو بيگانه طلوع
خواهد کرد
و قلبي که به هوس گفت : دوستت دارم
بدان که هرگز معني لغت عشق را
نخواهد داشت
هر کس مانند ماه نيمه پنهاني دارد که آن را
هرگز به ديگران نشان نمي دهد
افکار به اهداف منجر ميشوند،
اهداف در عمل آشکار ميشوند،
اعمال عادات را شکل ميدهند ،
عاداث خصوصيات ما را ميسازند ،
و سرنوشت ما را رقم ميزنند ترايان ادواردز
دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو بلکه به خاطر
شخصيتي
که من در هنگام با تو بودن پيدا ميکنم.
وقتي مي خواي بخندي اينقدر آروم بخند که
غم از خواب بيدار نشه و وقتي داري گريه مي کني
آروم
گريه کن که شادي نا اميد نشه
به راحتي ميشه
در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد
ولي به سختي ميشه اشتباهات خود را پيدا
کرد.
به راحتي ميشه بدون فکر کردن حرف زد
ولي به سختي ميشه زبان را کنترل
کرد.
به راحتي ميشه کسي را که دوستش داريم از خود برنجانيم
ولي به سختي
ميشه اين رنجش را جبران کنيم.
به راحتي ميشه کسي را بخشيد
ولي به سختي
ميشه از کسي تقاضاي بخشش کرد.
دوست
داشتن هميشه گفتني نيست
گاه نگاه است و سکوت
جواني را دوست دارم بخاطر نادانيش
گل را دوست دارم بخاطرزيبايش شب را دوست دارم
بخاطر تنهايش تورا دوست دارم ولي نمي دانم چرا؟
وابستگي به هر چيز انسان را كور مي كند و
هاله اي موهوم
از جذابيت به آزادي انسان مي بخشد.
. منتظر نظرات سازنده
شما عزیزان هستم